محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4891
تاريخ الطبرى ( فارسي )
به آنها رسيد و همگيشان را بكشت . گروهى بازرگان بودند و جمعى از عابدان و نيكان و ديگران جزوشان بود ، از جمله مردى به نام ابو العرفان از خاندان شعيب سمان كه مىگفت : « و اى تو اى غزوان مگر مرا نمىشناسى ؟ من ابو العرفانم ، همسايه ات ، بردگانى آورده بودم و آنها را فروختم . » گويد : اما نپذيرفت و همگيشان را بكشت و سرهاشان را به كوفه فرستاد كه ما بين خانهء اسحاق ازرق تا كنار خانهء عيسى بن موسى تا شهر ابن هبيره نصب كردند . عبد الله بن راشد گويد : من سرها را بديدم كه روى كپه هاى خاك نصب شده بود . داود بن سليمان و نيبخت و جمعى از تير تراشان گويند : ما در موصل بوديم ، حرب - راوندى با دو هزار سپاهى آنجا مقيم بود كه خوارج در جزيره بودند نامهء ابو جعفر بيامد كه دستور مىداد به نزد وى رود كه حركت كرد و چون به با باجمشا رسيد مردم آنجا راه وى را گرفتند و گفتند : « نمىگذاريم كه از پيش ما بگذرى كه ابو جعفر را بر ضد ابراهيم يارى دهى . » گفت : « واى شما ، من قصد بدى در بارهء شما ندارم ، من رهگذرم مرا واگذاريد . » گفتند : « نه به خدا هرگز از پيش ما عبور نخواهى كرد . » گويد : پس با آنها نبرد كرد و نابودشان كرد و پانصد سر از آنها برداشت و پيش ابو جعفر آورد و حكايت آنها را براى وى بگفت . ابو جعفر گفت : « اين آغاز فتح است . » خالد بن خداش ، وابستهء عمر بن حفص گويد : جمعى از پيران ما مىگفتند كه دفيف بن راشد وابستهء بنى يزيد را ديده بودند كه يك شب پيش از قيام ابراهيم پيش سفيان بن معاويه رفته بود و گفته بود : « چند سوار به من بده تا ابراهيم يا سر وى را